![]() |
![]() |
|
| من از عمرم چه فهميدم، نفهميدم چه فهميدم، همان اندازه فهميدم، كه فهميدم نفهميدم |
|
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. در روزگاران خیلی دور، در یکی از روستاهای دور افتاده خانواده ای زندگی می کرد.
مادر فداکار خانواده
پدر بسیار زحمتکش خانواده
که سالها پیش به عقد همدیگر درآمده بودند.
و حاصل زندگیشان پسری بود به نام قلی
و یک کمی هم ترسو
مادربزرگ دوست داشتنی که سن و سالی ازش گذشته
و پدربزرگ پیر که همیشه مواظب همه بود
خاله و شوهر خاله که اینقدر خوب بودن
و مامان باجی پیر که وجودش برکت روستا بود
همگی در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند.
مامان خانواده روزها از حیوانات نگهداری می کرد
البته بعضی وقتها مامان بزرگ هم بهش کمک می کرد
نا گفته نماند که قلی هم به مامان و مامان بزرگ کمک می کرد
تا با پولش بتونه واسه قلی دفتر و کتاب بخره
بابا هم برای تهیه غدا خیلی زحمت می کشید
و همیشه سلسله مراتب رو رعایت می کردند
بالاخره مثل همه نیاکانش
...
خدا بیامرزدش |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 مهر1386ساعت 10:33 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چشمی دارم همه پر از صورت دوست..
بادیده مرا خوشست تا دوست دروست.. از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست... یا اوست بجای دیده یا دیده دروست ... |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگینامه |
|
RSS
|