![]() |
![]() |
|
| من از عمرم چه فهميدم، نفهميدم چه فهميدم، همان اندازه فهميدم، كه فهميدم نفهميدم |
|
گفتم كه گفتي!
گفتي : نه ! نگفتم!
گفتم : دگر چه مي خواستي بگويي كه نگفتي!
گفتي : نگفتم كه چقدر گفتم!
گفتم : بس است.تو را به جان عزيزت ديگر مگو!!!
ديگر هيچ نگفتي.
نگفتي و نگفتم...
نگفتي و نگفتم...
نگفتي و نگفتم...
مي خواهم قفل سنگين سكوتت را، سكوتم را بشكنم.
بگو!
باز هم برايم بگو!
بگو چه آمد بر سرمان؟!!
بگو چه كردند با روزگارمان؟!!
بگو چرا چنين شد عاقبتمان؟!!
مي شنوم!
مي گوئي : همه چيز درست است.خراب است ديدگانت!!!
مي گويم :
يعني هوا آفتابي است؟
يعني مرد معتاد ديگر در قهقراي كوچه ، در ظلمات شب ، خمار نيست؟
يعني هيچ سياهي ، هيچ كثيفي ، هيچ ، هيچ ، هيچ ؟؟؟!!!
مي گوئي : بنگر! آسمان اگر آفتابي نيست ابرها چگونه زيبايند!
مي گوئي : ببين آسمان چه بي پروا بغضش را مي شكند! فكر مي كني برايش مهم است كه هم اكنون
چه فصلي است؟!!
مي گوئي : زيبا نيست؟!!
مي گوئي :
مرد معتاد مرد...
دوستش داشتي؟!!!
مرد !!!
مي گوئي : من هستم. نگران نباش!
كلماتي در ذهنم زمزمه مي شود :
" و تنها همان هست بي هست است كه هل مي دهدمان ، شتاب كنيد ! تا بمانيم بر هستي و نمانيم
از هستي "
مي گويم : بس است.تو را به جان عزيزت ديگر مگو!!! ديگر نمي خواهم بشنوم!
ديگر هيچ نمي گوئي ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 16:51 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چشمی دارم همه پر از صورت دوست..
بادیده مرا خوشست تا دوست دروست.. از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست... یا اوست بجای دیده یا دیده دروست ... |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگینامه |
|
RSS
|