تبليغاتX
تاريك خونه
من از عمرم چه فهميدم، نفهميدم چه فهميدم، همان اندازه فهميدم، كه فهميدم نفهميدم
بله محرم آمد  . واقعا که چه دورانی داشتیم .محله ما پر میشد از دسته های عزادار .

کل محل ما یک خیابون اصلی بود با ۸۰ تا کوچه بن بست (به قول محمد فدوی) یادش به خیر ...

 البته این عکس مال پارساله ها ...

قمه زني ظهر عاشورا

از همه اونهايي كه مثل من از ديدن اين عكس ناراحت شدن عذر ميخوام .

به هر حال اين هم يك راه براي رسيدن به خداست ديگه....

خلاصه ببخشيد. ... در مورد اين نوع عزاداري ها نظر بدين.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 بهمن1383ساعت 10:31  توسط فاطمه عرب سرخی | 
سلام

ببخشید دیر آپدیت شدم .شهریه دانشگاه ما روزانه بالا میرود . باید کلیه ام را میفروختم ....

۲ روزی هم هست که دیپرس هستم میپرسید چرا؟گوش کنید

باز هم بي نظمي و هرج و مرج

فرض کنید که شما در تحریریه نشسته اید و دارید آخرین قرار های ولنتاین را میگذارید

که با خبر میشوید یک مسجد بزرگ وقدیمی آتش گرفته . در اسرع وقت و با موتور سيكلت(در آن سرما )

خودتان را به آنجا ميرسانيد ودر ميان هجوم جمعيت زيادي كه هيچ كار خاصي ندارند جز تماشا  شروع به

 عكاسي ميكنيد حين عكاسي حدود ۵۰ مرتبه اين ديالوگ و در بعضي مواقع مونولوگ اتفاق ميافتد كه

البته به دليل وجود انبوهي محاسن در صورت طرف مقابل شما سعي ميكنيد خونسرد باشيد:

ديالوگ ۱-

برادر: داداش چيكاره اي عكس ميگيري ؟

شما : خبرنگارم

ب:از كجا؟

ش: روزنامه

ب: كارتت؟

ش:ايناهاش

كارت را نشان ميدهيد . ميگيرد و راه مي افتد بعد اين شما هستيد كه بايد بگوييد:

حاجي جان نوكرتم كارتو كجا ميبري ؟ و دنبالش راه ميافتي ...

حاجي كه كت و شلوار دارد و  تو نميداني كيست براي خاموش كردن آتش نيامده  براي دور كردن

ده هزار نفر آدم بيكار كه اونجا رو شلوغ كردن هم نيومده .با خودت فكر ميكني يعني حاجي واسه

ضايع كردن من اينهمه راهو پا شده اومده ؟ ام نه مثل اينكه شانس اوردي حاجي بعد اينكه كلي تهديد به

زدن و گرفتن كارت و... مي كنه  كارتت رو ميده . به امتداد خط چشم حاجي نيگا مي كني مي بيني اون

 دورترا يك نفر ديگه داره عكس مي گيره حاجي ميره سراغ اون مادر مرده و تو نفس راحتي ميكشي و

شروع ميكني عكاسي تا حاجي بعدي ....

هنوز ۱۰ تا حاجي به پستت نخوردن كه يك كت شلواري ديگه كه دو تا سرباز همراهشن مياد طرفت

سربازا بهش ميگن سرهنگ  تو هم همينو ميگي چون اونا ميگن ..سرهنگ يك كم بد دهن هست اما

 دلش پاكه بهت ميگه پدر... مادر... تو داري چه گ... ميخوري تو اين هاگير وا گير  ها؟

هري دلت ميريزه  آقاي سرهنگ كه در اولين ملاقات اينطوري با پدر و مادر آدم صف جمع كار كنه اگه با

دخترش ازدواج ميكردي چه بلايي سرت مياورد  . اينو به خودت ميگي و از عاقبت كارت  ميترسي .

"خدا آخر و عاقبتمونو به خير كنه " اينم به خودت ميگي  تو دلت .

باز التماس ميكني و تمنا و پابوس و دستبوس سرهنگ ميشي . كل خونوادت چاكر و نوكر وكلفت

سرهنگ ميشن .و سرهنگ بي خيالت ميشه اما به ۲ تا سربازا ميگه كار و زندگيشونو ول كنن و مواظب

 تو باشن و اگه عكاسي كردي دوربينتو بگيرن . سرهنگ رفت . اينو تو دلت كه گفتي ياد تيتر" شاه رفت" افتادي.

سربازا ۱۵ دقيقه اي الافت ميشن و ۲ تا فحش نرم  بهت ميدن و ميرن دنبال يك سرهنگ ديگه براي

 خودشون ميگردن. يك كم جلوتر ميري چند تا خبرنگار و عكاس رو يك جا جمع كردن خوشحال از اين كه

 تنها نيستي ميري طرفشون كه نا گهان از پشت سر ۲ نفر كه سنشون به زحمت به ۲۰ سال ميرسه

ميزنن پس كلت و ميبرنت تو جمع عكاسا و خبرنگارا حالا ميفهمي اونا چه جوري يك جا جمع شدن .

پس قضيه اينه. جمعوندنشون اينجا.فكر ميكني : "حتما اين ۲ نفر كه اوردنم اينجا كس و كارشونو تو آتيش

 از دست دادن چون وضع روحي خوبي ندارند و اگه جاي ديگه اي مثلا كوي دانشگاه يا جايي تو اين مايه

 ها بود حتما ميگفتم موجي هستن  آخه با لباسهاي جبهه اومده بودن آتيش خاموش كنن "

بعد ۱۵ دقيقه كه اونجا وايسادي گفتن خبرنگارا بيان تو مسجد .تو هم قاطي بقيه رفتي اما در بسته شد

 و بعد چند دقيقه گفتن از در اصلي بياين تو اون آقاهه كه گفت از اين در بيا تو رو فرستاد تو و خودش غيب

 شد .۲ قدم از در نرفتي تو كه جلوتو  ميگيرن : كجا؟ اينو يكي كه كلاه بافتني مشكي داره و از سرما

چفيه پيچيده به صورتش ازت ميپرسه .اما چرا داد ميزنه ؟ بنده خدا فكر ميكنه تو كري .بهش ميگي كه:

"منو يكي از دوستان فرستاد تو " نا گهان تمام فك و فاميلت جلو چشمت سينه خيز ميرن . اين برادرمون

مثل اينكه از اصول كافي بويي نبرده .اينو تو دلت ميگي .ولي صداي جالبي داره  مثل صداي مداحاس

حتما اينقدر داد زده و  فحش داده صداش گرفته .فحشاش به دلت نشست .خلاصه پرتت ميكنن بيرون

مثل....  آخي عصباني شدي؟  بغض گلوتو گرفته ؟ عيب نداره طفلك. اون آقاهه اوناهاش

اون كه فرستادت

 تو بچسب بهش تا ببرت تو . آقاهه با اون آقا صدا گرفتهه دعواش ميشه و از ناموس هم براي هر چه بهت

ر برگزار شدن مراسم دعوت به عمل ميارن و تو از زير دست و پا و حركات رزمي دو مبارز موفق ميشي

بري داخل .آخيش چه حالي ميده بري داخل .اصلا داخل يك چيز ديگس تازه ميفهمي چرا ده ها هزار نفر

ميخوان بيان داخل .آي لذت داره ...آماده عكاسي ميشي كادر ميبندي همه چيز حاضره و دكمه شاتر

 دوربينت رو فشار ميدي اولين عكس رو از داخل ميندازي .سرت رو بر ميگردوني كه بري داخل تر كه

 ناگهان

يكي مياد طرفت و خيلي مودبانه ميگه :اقا مگه خواهش نكردم كه اينجا عكاسي نكنيد ...

قبل از اينكه تو توضيح بدي كه تازه اومدي تو و فريم اوله كه از داخل ميندازي صداي طرف ميره بالاتر و

ناگهان موجي ميشه ادب رو ميذاره كنار و پدر و مادر محترم و عزيزتون رو كه خيلي براشون ارزش قائليد

با خاك كوچه يكي ميكنه .از هموناس كه صب تا شب زير علم جدت سينه ميزنه و فدايي و چاكر و نوكر و

گمنام ومفقود الاثر جدته  حالا داره آبا و اجدات رو نوبتي ميبره گردش .صبر ميكني خوب كه از فحش لذت

 برد و آروم شد خيلي يواش ميگي: " آقا من خبرنگارم منو خودتون اوردين تو . شما بگين كه من عكس

 نميندازم " كه مردك مثل اينكه پيك موتوري باشه كلاه ايمني موتور سواريشو برات پرت ميكنه .

از ترس اينكه به دوربينت نخوره ميري كنار و كلاه ميخوره به اون دوستي كه از پشت سر داشت مي اومد

 كه سواتون كنه (در واقع اون آقا رو از تو سوا كنه) اوم ناراحت ميشه و ميزنه پس كلت .و بعد كمي سرت

 ميخوره به دستهاي اونا ! و چند نفري هم كه تازه رسيدن دلت  ميخوره به دستشون تا تو باشي جا

خالي ندي و تيز بازي در نياري ...

باز هم مثل همون حيوون دفه قبل ميندازنت بيرون .اينبار خودت هم شروع ميكني همه كس و كار خودت

 رو شعار ميدي و مياي كه بري تو دل جمعيت و بعد هم روزنامه .شك ميكني . با خودت ميگي : "دوربين

 تو فشار جمعيت نشكنه " خم ميشي كه دوربينو بزاري تو كولت كه باز همون ۲ نفر از پس سرت ميگيرن

و ميكشنت رو زمين طرف جمعيت .التماس ميكني كه اجازه بدن دوربينت رو بزاري تو كولت اما كو گوش

شنوا .. يه گروهبان جوون دلش ميسوزه برات و نميزاره بندازنت تو جمعيت .بالا سرت واميسته و دوربينت

 رو كه گذاشتي تو كوله ازش تشكر ميكني و ميري تو دل جمعيت...

ساعت ۹ ميرسي روزنامه رئيست رفته ولي صفحه بند داره فيلم كلاه قرمزي و سروناز رو براي خودش

رايت ميكنه .از اينكه تو مچل شدي و صفحه هم بسته شده و عكسات به امشب نرسيده كلي حال

ميكنه و دستت ميندازه و براي فردا هم اينقدر عكس از بيمارستان و فرداي آتش سوزي هست كه

عكسهات سوخت ميشه ......................................................لعنت...............................

به هر حال عكسهاي زيادي از اين مراسم داشتم كه چون سرعت سرور و شبكه اينترنتمون هم مثل نظم

وزارت ارتباطات و پليسمونه آپلود نشد و من خسته و تنها شما بوديد چه ميكرديد....

فعلا يا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 بهمن1383ساعت 12:25  توسط فاطمه عرب سرخی | 
http://focus.busythumbs.com

حتما سر بزنید.برای عشق عکسها جای خوبیه!!!؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 بهمن1383ساعت 16:51  توسط فاطمه عرب سرخی | 
زلزله بم

 

یاد زلزله بم افتادم وقتی مطلب قبلو نوشتم .هرگز یادم نخواهد رفت ...

دستهایم میلرزید و اشکم جاری بود فقط سعی میکردم از میان این همه

 خون و مرگ و زاری و غم چیزی ببینم که ماندنی باشد .حاصل کار جز

مشتی خاطره تلخ وکمتر از آن شیرین  تجربه ای برایم ماند که با دنیا

 عوض نمیکنم...

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 بهمن1383ساعت 15:39  توسط فاطمه عرب سرخی | 

 

یاد نمایشگاه خودرو افتادم . وقتی که هنوز همه میرفتیم زل میزدیم به شیشه های پیکان و سعی میکردیم ببینیم  امسال چه تغییراتی در پروژه پیکان دادن .احتمال میدادم که حتما موتور بنز گذاشتن رو اتاق زیبای پیکان اما حیف فکرم غلط از کار در اومد و باید این آرزو رو به گور ببرم.

به هر حال دیدن این همه آدم که مات و مبهوت زل زدن به ( پی کی ) به این معنی که حالا حالا ها برای پیکان در پیت جایگزین داریم که تو نمایشگاه خودرو بزاریم

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 بهمن1383ساعت 15:25  توسط فاطمه عرب سرخی | 

وسط شهر!!!

من موندم بعد میگن آزادی نیست . این خانوم در عرض طی کردن ۱۰۰ متر مسیر پیاده رو ۵ بار این کار رو تکرار کرد .... چی بگم شاید به خاطر بارون شدید اینجوری میشده !!!؟والا...

سر جلسه ء خواستگاري... بعد از نيم ساعت سكوت!


مادر داماد: ببخشين ، كبريت دارين؟
خانواده ء عروس: كبريت؟! كبريت براي چي؟!
مادر داماد: والا پسرم مي خواست سيگار بكشه...
خانواده ء عروس: پس داماد سيگاريه...؟!
مادر داماد: سيگاري كه نه... والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سيگار مي چسبه...
خانواده ء عروس: پس الكلي هم هست...؟!
مادر داماد: الكلي كه نه... والا قمار بازي كرد ، باخت! ما هم مشروب داديم بهش كه يادش بره...
خانواده ء عروس: پس قمارم بازي مي كنه...؟!
مادر داماد: آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن...
خانواده ء عروس: پس زندانم بوده...؟!
مادر داماد: زندان كه نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش يه كمي بازداشتش كردن...
خانواده ء عروس: پس معتادم بوده...؟!
مادر داماد: آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد...
خانواده ء عروس: زنش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

..... نتيجه ء اخلاقي: هميشه موقع خواستگاري رفتن كبريت همراهتون داشته باشين!..............

اینو گفتم که حالشو ببرید همین ... در ضمن از دعای همه ممنون چون امتحان اول رو که ۲۰ شدم خدا ۲ تای دیکه رو به خیر کنه )))))))))

اگه همین طور دعا کنید ممنون میشم.

 

فعلا يا حق

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 بهمن1383ساعت 14:53  توسط فاطمه عرب سرخی | 
يك داستان كوتاه

سلام مجدد:

 گفتم  اول يك نمونه اينجا بزارم كه همه علاقمند بشن

ومنتظر آپديت بعدي باشن...

والا حقيقتش منم نفهميدم تايتانيك پسره بود يا دختره ولی از دیدن

این صحنه ساعت ۳ بعدظهر تو این پارک کوچیکه کنار میدون ولی

 عصر در حالی که کنارشون ۲ نفر نشسته بودن و غذا میخوردن

خیلی تعجب کردم .شما چطور!!!؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 بهمن1383ساعت 17:10  توسط فاطمه عرب سرخی | 
سلام

ممنون از کامنت هایی که گذاشته بودید سعی میکنم بعد از این حجم عکسها رو کم کنم .تا نشون بدم که چقدر طرفدار اصلاحاتم

ببخشید کمی دیر شد به هر حال این هم از مضرات آپدیت شبهای امتحانه دیگه !!! فردا ۳ تا امتحان دارم جمیعا دعا بفرمایید.

 

شب امتحان

 

بيليارد باز

 

در ضمن شايد براتون جالب باشه كه بگم بزودي يك مجموعه عكس توپ از شكار لحظه هام براتون ميزارم شايد تو همين آپديت بعدي...

فعلا يا حق...

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 بهمن1383ساعت 16:57  توسط فاطمه عرب سرخی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
چشمی دارم همه پر از صورت دوست..
بادیده مرا خوشست تا دوست دروست..
از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست...
یا اوست بجای دیده یا دیده دروست ...

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
آذر 1385
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
مهر 1384
مرداد 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آرشیو موضوعی
زندگینامه
پیوندها
بابا(فیض ا... عرب سرخی)(جدید)
مامان(مریم قدسی)
ساجده(عکسهای صبا)
بابا(فیض ا... عرب سرخی)
خانم دکتر(فاطمه عرب سرخی)
فریاد جاده ها(زهرا عرب سرخی)
گل پسر(سعيد نورمحمدي)
شهاب طباطبائی
امید محدث
زینب بحرینی
سیبستان(الهام عبادی)
مهجاد(سجاد سالک)
بهزاد باشو
بهروز مهري
خداحافظ گاری کوپر
بعضیا داغشو بیشتر دوس دارن(بازم حسین)
آقا مصطفی . اون نه این ...(کلی سیاسی)
سامان اقوامی
حمید سعیدی
یلدا و مهدی
ساتیار
قدرت فکر و نگرش
احساسات و تخیلات یک دلارام سیاسی!!!!که یک ماهی سیاهه!
دانلود آهنگ
118همه ایران
مرتضي(يه پسر مهربون)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM