![]() |
![]() |
|
| من از عمرم چه فهميدم، نفهميدم چه فهميدم، همان اندازه فهميدم، كه فهميدم نفهميدم |
|
پریشانی ام را بخوان از نگاهم. آرام نگاه می کنی و من پر هستم از تلاطم. موج می کوبم بر خود. ناله می کشم در خود. گیسو فشانی می کنم. نوازشم می کنی !! مستانه تفکر می کنم به دوردست ترینها. با خنده ابر بالای سرم را بهم می ریزی !! برمی گردم به اولین نقطه. نقطه محو پر ابهام. نادانی از درونم فوران می کند. می ریزم از بالا به پائین و از پائین به بالا چونان ساعت شنی بی انتها. تمام نمی شود !! از شن مشتی می شوم و می کوبم بر جداره ساعت. چه تلخ پخش می شود و به پائین می ریزد مشت شنی. این منم ؟! این منم که اینگونه مشتاق پایانم ؟! مرا چه می شود ؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 12:12 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
صبح شد و از خواب اموات بیدار نشدی. صدائی آشنا ! مثل هر روز ! همنفسم به سراغم آمد ! "خانم گل صبح شده بیدار شو" گرفتگی رگ پا بماند برای فردا. امروز شروع شد. لحظه لحظه با او سیر می کنی. این روزها همه به سراغم می آیند. همه نگرانند. دیشب نگرانی از چشمان پدر ریزش کرد. بند دلم پاره شد. گرما بیداد می کرد. مادر گرمش بود. چهره اش سرخ شده بود. از چه می ترسید؟!! بلند شو. گرفتگی رگ پا بماند برای فردا. روی پاهایت بایست بلکه همنفس قوت بگیرد. کسی به در می کوبد. گاهی با پا گاهی با دست. شاید سر می کوبد. شاید می خواهد بگوید به زودی وارد می شود. شاید حرفی برای گفتن دارد. خواب اموات پایانی ندارد. گرفتگی رگ پا بماند برای فردا. دو روز مهلت دنیا را مجال گرفتگی رگ پا نیست. می لرزند دستان. شجاعتشان، جسارتشان و شاید حتی جوانیشان مانند قطعه یخی در برابر آفتاب ذوب شده. رگ پا گرفته. دیروز پای چپ. امروز پای راست. می لرزند دستان. نوشتی اما نوشتنی که فقط تو می دانی و همنفس. پس بگذار که گرفتگی رگ پا بماند برای فردا که امروز فرصتی نداریم. ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 9:54 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
سلام
با عرض شرمندگی به دلیل تنبلی فراوان تنها خواهر عزیزتر از جانم من زحمت نمایش عکسهای صبا را تقبل کردم.
باشد که مقبول درگاه حق تعالی گردد. خودم با زبون خوش آماده شدم برای سلمونی
کلی به استاد سلمونی کمک کردم. سرم را سرسری متراش ای استاد سلمانی یاهاهاهاها
اگه گفتین اون کیه که داره یواشکی نیگاه میکنه؟
البته یه کمی ناراحت کننده بود.
مهم اینه که نهایتا خیلی خوشگل میشم
البته این عکس مال قبل از سلمونی رفتنم هست ولی خوب کاریش نمیشه کرد خوشگلی تو ذاتمه
ماشاءا... یادتون نره تا سلمونی دیگر خدانگهدار
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 دی1386ساعت 13:37 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
سلام
امروز آمدم تا جشنی خاموش برای سه سالگی وبلاگی که صاحب آن در حقیقت من نیستم برپا کنم. سه سال پیش در چنین روزی همنفسم تاریکخونه ای ساخت برای اینکه جایگاهی برای خالی کردن حرفهای نوشتنی دلش داشته باشد. نمی دونم چطور شد که حدوداً نه ماه پیش من هم برای خالی کردن چرت و پرت هائی که در دلم سنگینی می کرد به این تاریکخونه روی آوردم و باز هم نمی دونم چطور شد که همنفسم دیگه هیچ جا حرفهای نوشتنی دلش رو خالی نکرد. خلاصه اینکه نفهمیدیم چطور شد که سه سال گذشت. و اکنون من و همنفسم بسان مادری و پدری می مانیم که فرزندشان از مرز سه سالگی رد شد. تاریکخونه ما تبدیل شد به تاریکخونه خیلیها. پس سه سالگی تاریکخونه بر همتون مبارک. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 دی1386ساعت 16:16 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
تمامی دینم به دنیای فانی شراره عشقی که شد زندگانی به یاد یاری خوشا قطره اشکی به سوز عشقی خوشا زندگانی ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 دی1386ساعت 16:2 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
سلام شاید براتون عجیب باشه ولی اینبار اومدم تا براتون کمی راجع به انواع قلی ها توضیح بدم. علم قلی شناسی ثابت کرده که همانگونه که تا به حال گونه های مختلفی از قلی کشف شده، گونه های ناشناخته و بسیار عجیبی هم از قلی ها وجود دارد که دیدنشان خالی از لطف نیست. در این قسمت اقدام به معرفی یکی از گونه های قلی کرده ایم تا شما هم از این علم بهره مند شوید. عکسی که در ذیل مشاهده می کنید مربوط به یکی از انواع اصیل قلی است که به تازگی موفق به عکسبرداری از این قلی شده ایم.
البته فردی که زیر قلی مذکور کمرش خمیده شده خود نیز از قلی های قدیمی است که در حال حاضر کمی از سایز خارج شده. منتظر معرفی گونه های دیگری از قلی باشید ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 16:16 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
چشمی دارم همه پر از صورت دوست..
بادیده مرا خوشست تا دوست دروست.. از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست... یا اوست بجای دیده یا دیده دروست ... |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگینامه |
|
RSS
|