تبليغاتX
تاريك خونه
من از عمرم چه فهميدم، نفهميدم چه فهميدم، همان اندازه فهميدم، كه فهميدم نفهميدم

 

قابل توجه رسانه­های زنده­ای که هنوز ته رمقی برای اطلاع­رسانی دارند. آنها که هنوز هستند و جرات و

جسارت آن را دارند که از زنده­ترین آدم های این سرزمین خبر بگیرند و به اطلاع مردم بزرگ کشورمان

برسانند.

خواهشمند است دیگر هیچ خبری از خانواده­ی سربلند و سرافراز شهیدان عرب­سرخی و بزرگ­مرد آزاده­

اش کار نکنید. ما داشتیم آماده می­شدیم تا به ملاقات پدر برویم. همه چیز آماده بود. دانه­های سرخ انار

داشت دانه می­شد و پرتقال­ها شسته و مهیا منتظر بودند، که "برادر سیدحسین" زنگ زد و خبر داد: "قرار

ملاقات شما امروز لغو است. چرا در حضور میرحسین موسوی از قول آقای عرب­سرخی گفته­اید اگر او

امروز کشته شود همنشین برادران شهیدش می­شود؟!" مادر خنده ای کرد و به ما گفت "عجب! ما را به

خاطر کار شدن خبر حضور سبزش توسط خبرنگاران می­ترسانند؟ قرار ملاقات در اختیار آنهاست، اگر می­

خواهند و تنها ابزارشان است، بگذار لغوش کنند. همسرم را، پدر فرزندانم را از ما گرفته­اند، فکر می­کنند

این اهمیت کمتری از ملاقات با او دارد؟ می­گویند نباید حرف زد؟ فکر می­کنم آنها یک چیز بزرگ را فراموش

کرده­اند. پدر فرزندان من امروز به­خاطر حرف زدن دربند است. ظاهرا ما نباید حرف بزنیم و دیده شویم."

رسانه­های محترم! نباید به چشم آید که ما مسلمانیم و از خانواده­ی شهدا و انقلاب و جنگ. باید در

سکوت خود دست و پا بزنیم تا چند دقیقه­ای از موهبت دیدار با پدر بهره مند شویم. همان پدری که با

آرمانی به بزرگی انقلاب اسلامی و خمینی کبیر(ره) و به خاطر اعتلای خون هزاران هزار شهید، رنج

چنین محرومیت بزرگی را به جان خریده است. چه خیال بی­پایه­ای، ما فرزندان فریادهای بلندآوازه­ایم. ما

فرزندان گام­های سبز این سرزمینیم. ما فرزندان سروهای استوار و سربه فلک کشیده­ایم. پدر را نبینیم؟

چه باک!! مگر نفس ما گر­م­تر از نفس فرزندان عمویمان است که سال­هاست پدرشان را ندیده­اند. ما

همواره پیش از پدر، با او و پس از او، خدای بزرگ را داریم که او را در چشم­انداز نگاه خویش گذارده­ایم و او

چه بزرگ­وارانه حضور ما را باشکوه پذیراست. بی دغدغه، بی رنج، بی هراس!

آقای بازجو! بهتر است به جای نگرانی از خبر سایت­های فیلتر شده، نگران اراده­ای باشید که در خیابان­ها

جریان یافته است.

آقای بازجو! واقعاً فکر می­کنید ما نباید حرف بزنیم. به نظر شما مردم نیازی به حرف شنیدن و خط گرفتن

دارند؟ امروز در خیابان نبودید؟ باید می­بودید و مردم را می­دیدید. شلیک هوائی بود، باتوم و گاز اشک­آور

بود، بوی آتش و آشغال سوخته در خیابان­ها غوغا می­کرد. اما هیچ­کس نمی­ترسید. مردم "شعار یا

حسین میرحسین" می­دادند و پارچه­های سبز خود را تکان می­دادند. من ترسیدم و شیشه ماشین را

بالا کشیدم، اما هزارها جوان و پیر، مرد و زن، گروه گروه در خیابان شعار می­دادند. باید بودید و می­دیدید.

امروز خیابان "طالقانی" امتدادی داشت به بلندای "مطهری"، "بهشتی"، "انقلاب" و "آزادی"، و از حلقوم

همه خیابان­ها فریاد "جمهوری اسلامی" به گوش می­رسید.

آقای بازجو! چه خیالی در سر دارید؟ پدر من امروز از همیشه­ی زندگیش روشن­تر دیده می­شود. حتی

روشن­تر از کار بزرگ خبرنگارانی که شما را ناراحت کردند. روشن­تر از خبر واقعی آنان که زینت­بخش

صفحه­ی اول رسانه­ها بود.

لا یُحِبّ اللهُ الجَهرَ بِالسّوءِ مِنَ القَولِ الّا مَن ظُلِمَ وَ کانَ اللهُ سمیعاً علیماً

"خدا دوست نمی­دارد که کسی به گفتار بد (به عیب خلق) صدا بلند کند مگر آنکه ظلمی به او رسیده

باشد، همانا که خدا شنوا و داناست."    سوره نساء آیه 148

 

                                                                                       ساجده و فاطمه عرب سرخی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 20:27  توسط فاطمه عرب سرخی | 
 

 

سلام برادر،

حتماً از دست پدرم خسته شده ای کمی بنشین، استراحت کن امروز بازجوئی را به من

بسپار، فردا بماند برای تو !

پدرم روی یک صندلی چوبی رو به دیوار خاکستری نشسته است، چشم بند روی چشمش و

من سئوال می کنم :

امروز می خواهم به کارشناس(بازجوی) تو استراحت بدهم. می خواهم کاری را که او در این

مدت نتوانسته تمام کند، تمام کنم. امروز این منم که سئوال می کنم و تو مجبوری که پاسخ

بدهی. من مثل آنها نیستم، من نا امید نمی شوم، من سئوال می کنم و می دانم که تو جوابها

را می دانی، باید پاسخ بدهی ؛

چشم بند را از روی چشمت برندار، نیازی نیست که جوابها را برایم مکتوب کنی، اتفاقاً با چشم

بند بهتر است رو به همین دیوار خاکستری، روی این صندلی چوبی بنشین  و جوابها را در

ذهنت مرور کن. من تو را می شناسم. من ذهنت را می خوانم، جوابها را فقط در ذهنت مرور

کن. من می فهمم.

سالهای قبل از پیروزی انقلاب را یادت هست؟ آن زمانی که پدرت از تو خواست که کتابهای

انقلابی را از خانه بیرون ببری و تو با کتابها از آن خانه بیرون آمدی؟ چرا خانواده ات را ترک

کردی؟ یعنی چند کتاب انقلابی را به خانواده ات ترجیح می دادی؟

البته این موضوع را شاید آقای شایانفر که از نقطه نظراتشان در روزنامه کیهان بهره مند

هستیم هم بتوانند شهادت بدهند.

هنگامی که از یکی از دانشگاههای سوئد برایت پذیرش آمد، به خاطر کدام هدف آینده خودت و

احتمالاً ما را نادیده گرفتی و در ایران که در بحبوحه انقلاب بود پاگیر شدی؟

گاهی اوقات فکر می کنم که استرسهائی که امروز مادرمان در مورد اطرافیان خود دارد، به

آن دوران که تو هم در لیست سیاه ترور منافقین در اوایل انقلاب بودی برمی گردد. آن روزها

که هر لحظه اش با ترس شنیدن خبر شهادتت همراه بود. تو اینطور فکر نمی کنی؟

چهار سالم بود که سرمای شدیدی خورده بودم و تب داشتم. عمو فتح الله از جبهه آمده بود،

مجروح بود و یک دستش را به دور گردنش بسته بود. با تو دعوا کرد که چرا من را به درمانگاه

نمی بری؟ با دست سالمش من را بغل کرد و با مادرم رفتیم درمانگاه و تو از کارهای سپاه و

جنگ و جبهه و آماده باشهایت برایش گفتی که برای خودت دلایل خوبی بود که وقتی برای

دکتر بردن من نداشتی. چرا؟ یعنی اینها برای تو از دختر کوچکت مهمتر بود؟

سال اول ابتدائی ساجده، بمباران، تعطیلی مدارس، باز هم جبهه، جنگ، سپاه !

جواب نده فکر کن. من فکرت را می خوانم.

نوجوانی ام را دیگر خوب به خاطر دارم. زمانی که هر کجا که پا می گذاشتم و هر فعالیتی که

می خواستم بکنم، با این فشار همراه بود که نباید از نام خانوادگی ام استفاده کنم. همیشه

نگران سوءاستفاده ما از نام خانوادگیمان بودی و من به تو قول دادم که هرگز از این نام

سوءاستفاده نکنم. حتی دوران کودکی و استرسهای دوران جنگ را فراموش کنم. اما این

سئوال را باید حتماً پاسخ بدهی؛

شبها، زمانی که در این سلول 5/1 در 2 متر خاکستری،خاطرات زندگی و گذشته ات را مرور

می کنی، آیا تو هم به این فکر می کنی که کجای کار اشتباه بود که نتوانستیم وصیت امام

خمینی(ره) را که فرمودند: " نگذارید این انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد. " را درست

اجرا کنیم ؟!

آری برادر عرب سرخی، به این فکر کن که آیا این همان عاقبتی بود که تو خود و خانواده و

آینده هر دو را فدای آن کرده بودی؟

به عنوان بازجویت نمی خواهم باور کنم. من بازجوی جوانی که بعد از انقلاب به دنیا آمدم، جرم

تو را این می دانم که هدفی که تو همه چیز خود را فدای آن کرده بودی، آن طور که می

پنداشتی از آب در نیامده.

آری اتهام تو این است !!

...

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 19:2  توسط فاطمه عرب سرخی | 
 

داشتم فکر می کردم که چه جوری باید به صبا بگیم که بابا فیض الله هنوز تو سفره ولی به تو

اجازه دادن که ببینیش.

داشتم فکر می کردم که در مورد چشم بند و لباس زندان و دمپایی پلاستیکی بابا فیض الله

چی باید به صبا بگیم.

فکر می کردم که چه جوری برای صبا اثبات کنیم که این آدمهایی که بابا فیض الله رو میارن

همون آقا دزدهایی نیستن که به خونه بابا فیض الله حمله کردن و وسایلشو بردن.

داشتم فکر می کردم که فکر کردن چه فایده ای داره !

دیگه فکر نکردم !!

صبا جان تو هم به چیزی فکر نکن و بخواب و به داستان خاله گوش کن :

یکی بود یکی نبود. توی این زمین پهناور یه آدم خیلی خوب زندگی می کرد. یه آدمی به نام

حسین (ع). این آدم دوست و یاران خیلی خوبی داشت که مثل خودش دنبال حق و حقیقت

بودن. توی همین زمین پهناور آدم هایی هم بودن که می خواستن حسین (ع) و یارانش رو آزار

بدن و حقشون رو ازشون بگیرن و برای گرفتن این حق دست به هر کاری می زدن.

صبا می پرسه : خاله فاطمه، اونوقت حسین چی کار کرد؟

می گم : همون کاری که هر آدم خوبی در برابر بدی می کنه. حسین (ع) قیام کرد.

صبا می پرسه : خاله، قیام یعنی چی؟

می گم : خاله جون قیام یعنی جلوی ظلم سکوت نکردن.

می پرسه : ظلم یعنی چی؟

می گم : یعنی یه نفر که فکر می کنه زورش زیاده به بقیه زور بگه. مثل این می مونه که

کسی به زور عروسکتو ازت بگیره و بعدش هم کتکت بزنه.

چشماش از تعجب گرد میشه و می گه : آخه چرا کسی باید این کارو بکنه ! من که به کسی

بدی نکردم !

خواستم جوابشو بدم دیدم این یکی از سئوالات بی جواب خودمه که مدتهاست بهش فکر می

کنم.

گفتم : خاله جون آدم بدها آدمهای خوب رو دوست ندارن و این دلیل ظلمشونه.

جوابم براش قانع کننده نبود اما صبورانه از این موضوع گذشت. از صبر یه دختر بچه سه ساله

متعجب نشدم. این طفل نوه فیض الله عرب سرخی قهرمان اسطورهامه و توقعی جز این

ازش ندارم.

دوباره می پرسه : بالاخره چی شد خاله ؟ حسین (ع) به حقش رسید و آدم بدها رو نابود کرد؟

می گم : خاله جون به این سادگی ها هم که نبود. حسین (ع) خیلی از دوستها و اعضای

خانوادشو تو این راه از دست داد.

می پرسه : یعنی چی که از دست داد؟

می گم : یعنی شهید شدن.

می پرسه : شهید یعنی چی ؟

می گم : شهید به آدمی می گن که در راه خدا و رسوا کردن آدم بدها جونشو از دست میده.

همین طور که این حرفها رو می زنم تصویر ندا و سهراب و اشکان و خیلی از شهدای حوادث

اخیر از جلوی چشمام می گذره.

وقتی می بینم که چشمای صبا گیج خوابه اما به زور خودشو بیدار نگه داشته که ببینه بالاخره

حسین (ع) حقشو می گیره یا نه، از اینکه شبها سرم رو روی بالش می گذارم و می خوابم

بدون اینکه بدونم کی ظلم تموم می شه و حق به حق دار می رسه، خجالت می کشم.

به صبا می گم : خاله جون معلومه که حسین (ع) به حقش می رسه.

می پرسه : از کجا معلومه خاله ؟

می گم : خاله جون هیچ ظلمی تو دنیا موندنی نیست. آدم بدها همیشه رسوا می شن.

می پرسه رسوا یعنی چی خاله ؟

می گم : یعنی وقتی که بدی اون آدمها رو همه می بینن غیر از خودشون.

خواستم ادامه بدم که دیدم صبا نفس راحتی کشید و خوابید.

آسوده بخواب عزیز خاله. خاله بهت قول میده که هیچ آدم بدی روی زمین نمونه.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 17:59  توسط فاطمه عرب سرخی | 
 

تا سحر به تسبیح نشستن و با خدائی که فقط متعلق به خودم است صحبت کردن، شده عادت این

روزگارم. روزگار زیبائی دارم. تنها خدایم میداند که دیدن چهره محکم و با ایمان پدرم در بیدادگاه مضحک

مستکبران زمان، این حس زیبا را برایم ساخته است.

خدای من، هیچ گاه فکر نمیکردم که 54 روز انفرادی و محکومیت در این نظام تا این حد غرورآفرین شود.

خدای من، منبع آرامش من، این تو بودی که روز اول دستگیری پدرم، آن روز که دنیا را متلاطم میدیدم با

من گفتی :

" وَََّالّذینَ یُوذُونَ الَمُومِنینَ وَالمُومِناتِ بِِغَیرِ مَا اکتَسَبُوا فَقَدِ احتَمَلُوا بُهتاناً وّ اِثماً مُّبیناً "

 کلام حق تو در من معجزه گر و یادآور ایمانم به تو بود که لحظه ای درنگ از آن چه خطرها پیش رویم

خواهد گذاشت.

غیبت طولانی پدر برایم لحظاتی تلخ به وجود میآورد و سوالاتی در ذهنم به این سو و آن سو پرتاب

میشد. خوردن حتی لقمه ای غذا با این تفکر که پدر الآن در چه شرایطی به سر میبرد، برایم دشوار بود.

یادآوری نگاه عمیق و پرنفوذ پدر که نمیدانستم آن کم خردان چگونه میتوانند تحملش کنند، بغض در گلویم

ایجاد میکرد.

 " اِتَّخَذُوا اَیمانَهُم جُنّةً فَصَدُّ عَن سَبیلِ اللهِ اِنَهُم سآءَ ما کانُو یَعلَمُونَ * ذلِکَ بِاَنَّهُم امَنوا ثُمّ کَفَرُوا فَطُبِعَ

عَلی قُلُوبِهِم فَهُم لا یَفقَهُونَ "

 مهری که بر دلهاشان زدی جواب یکی از بزرگترین سوالاتم بود. و چه زیبا پاسخ میگوئی با من !

روزی که پدر را به دادگاه منتقل کردند برای دیدنش ولو برای لحظه ای کوتاه به جلوی درب دادگاهی که

میگفتند علنی است امّا ... رفتم. آقائی به طرفم آمد و از چهره من و سایر خانواده های زندانیان فیلم و

عکس گرفت. وقتی خانمی از داخل جمعیت به این حرکت اعتراض کرد، آن آقا گفت که تصویرتان را برای

قاضی میبرم تا به جرمتان رسیدگی کند. خانم از داخل جمعیت فریاد کشید که قاضی ما خداست و فقط

او میتواند بر ما قضاوت کند. با خودم فکر کردم که این خانم چه حرف عجیبی میزند. مگر اینان به خدا

اعتقاد دارند؟!! مگر خدا در قرآن نفرموده :

 " وَاَقیمُوا الوَزنَ بِالقِسطِ وَ لا تُخسِرُوا المیزانَ "

 در دلم ریشخندی بر ریش ریاکارانه آن آقا زدم و از آن محل رفتم. استشمام بوی پدر برایم کافی بود. دیگر

حتی نیاز نداشتم که چهره پروقارش را ببینم.

رفتم و مابقی را به او سپردم که ایمان دارم نابودکننده ظلم در هر زمان و هر مکان تنها و تها خداست.

 " وَلَقَد اَهلَکنا اَشیاعَکُم فَهَل مِن مُّدَّکِرٍ "

 

 

دل نوشتی از فرزند یک زندانی سیاسی(فاطمه عرب سرخی)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 8:19  توسط فاطمه عرب سرخی | 
 

جناب آقای آیت الله هاشمی رفسنجانی

یار و یاور خمینی کبیر

 نوشته ام را با سلام و درود به روح پرفتوح بنیان گذار انقلاب و شهدای انقلاب اسلامی که آرمانشان حفظ

استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی بود آغاز می کنم.

می نویسم زیرا فضائی برای گفتن ندارم. گفتن از دزدان کودتاگری که اینک نه تنها ارزشهای سی ساله

نظام، بلکه" باور" را از هواداران خود هم دزدیده اند. چه بگویم از این رنجنامه که یقین دارم شما هم

مانند ما با دیدن تصاویر قربانیان حوادث اخیر گریسته اید. که می دانم خاطرات زندان و شکنجه های

طولانی دوران ستمشاهی را برایتان تداعی می کند.

بعد از گذشت بیست و دو روز از بازداشت غیرقانونی پدرم انتظار داشتم که حداقل تماس کوتاهی مثل

سایر دستگیر شدگان با مادرم داشته باشد اما ...

جناب آقای هاشمی، لطفاً شما به مادربزرگم بگوئید که بعد از دو پسرش که برای حفظ استقلال، آزادی و

جمهوری اسلامی ایران عزیزمان جان خود را از دست دادند، این بار نوبت فیض الله است که برای همان آ

رمانها، نه در میدان جنگ، بلکه در بازداشتگاه 66 سپاه در مقابل دشمنان مردم بایستد.

جناب آقای هاشمی به تازگی اخبار نگران کننده ای درباره آقایان بهزاد نبوی، مصطفی تاج زاده و پدرم

دریافت کردیم مبنی بر اینکه به بازداشتگاه 66 سپاه منتقل شده و تحت بازجوئی مخصوص و چه بسا

شکنجه و آزارهای جسمی و روحی قرار گرفته اند، اما خدا می داند لحظه ای که این مطلب را خواندم

کوچکترین لرزشی در دلم حس نکردم زیرا ایمان دارم که حتی اگر روزی این عزیزان زیر فشار شکنجه های

طاقت فرسا به چیزی که کم خردان از آنها می خواهند اعتراف کنند، خللی در باور من و هزاران مثل من

ایجاد نخواهد شد.

درست است که امثال من، عاطفه امام(فرزند جواد امام)، زینب نیری(فرزند مجید نیری) و ... نگران وضع

روحی و جسمی پدر خود و سایر پدران و همسران و فرزندان بازداشت شده هستیم، اما به راه این

عزیزان ایمان داریم و معتقدیم که آنها نیز انتظاری جز ایستادگی در کنار مردم و تلاش برای اخقاق حق

مردم از ما ندارند.

همچنین از شما که از ارزشهای اصیل انقلاب و یادگار امام راحل هستید، خواستاریم که همچنان لحظه

به لحظه همراه ملت سبز پوش ایران بمانید تا بیش از این شاهد فاصله گرفتن نیروهای نظام از اهداف

انقلاب اسلامی نباشیم و اینچنین   شهادت فرزندان این آب و خاک را هر روز و هر شب این روزهای تلخ

به سوگ ننشینیم و بدانید آنچنان که فرزندان برومند بهزاد نبوی در نامه خود به مهندس موسوی گفتند ؛

" به ایستادگی عزیزانمان می بالیم "

 خدا پشت و پناهتان باشد.

 

                                          

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 13:56  توسط فاطمه عرب سرخی | 
 

چه کسی میگوید که گرانی شده است؟ دوره ارزانیست، چه شرافت ارزان، تن عریان ارزان،

آبرو قیمت یک تکه نان و دروغ از همه چیز ارزانتر و چه تخفیف بزرگی خورده قیمت هر انسان.

***

 دیروز روی صفحه اصلی فیس بوک جمله ای از فاطمه ابطحی خواندم که ناخودآگاه دلم شکست.

اینگونه نوشته بود : "امروز تولد مامان بود. فکر میکردم بابا زنگ میزنه اما ...."

شاید اگر امروز تولد مادرم نبود با خواندن این جملات چنین حالی پیدا نمیکردم.

شاید اگر نگرانی از وضعیت مادر نداشتم این جمله تکراری که همه، هر روز، هزاران بار در روز میپرسند

که : "از بابات چه خبر؟" ، اینقدر برایم آزاردهنده نبود.

شاید اگر هفته پیش که مصادف بود با روز پدر که سالگرد ازدواج پدر و مادرم بود و ما هر سال این روز را به

هر قیمتی که بود دور هم جمع میشدیم، وقتی پراکنده بودن جمعمان را دیدم فکر نمیکردم که از این بدتر

نمیشود و اینکه همین لحظه بدتر از بدتر را در حال تجربه کردن هستم، الان نگران فردای بدتر از بدتر از

بدتر نبودم.

شاید اگر صبح سه شنبه وقتی برای آخرین بار با پدر صحبت میکردم پای تلفن بغض نمیکردم و دمی

صحبت تلفنی با او را مغتنم میشمردم، الان اینگونه برای ثانیه ای شنیدن صدایش به زمین و زمان

نمیکوبیدم.

و هزاران شاید دیگر که در ذهنم موج میزند و آسودگی را از خیالم میزداید.

 ***

به هر حال وقتی تمام این مسائل را کنار هم میچینم و با دید کلی به آنها مینگرم، در خود میبینم که

بیشتر از اینها را قربانی افکاری کنم که هراس از آن باعث دربند کشیدن پدر شده است. افکاری به

استواری دماوند و وسعت فرهنگ دیرینه ایرانی که از کودکی آموختیم در خونمان پاسش بداریم. افکاری

که به من میگوید اگر لحظه ای تامل در این شایدها خدشه ای بر استواری و ایمانت وارد میکند، قلم را

بردار و خطی بکش روی تمام چیزهایی که ممکن است گام هایت را سست کنند.

 ***

پدرم،

گرچه دربندی، اما خوب میدانم که آزادترینی. خوب میدانم که به ما فکر میکنی. آن لحظه از شب که

زمانت با فکر کردن به ما میگذرد گرمای نفست دستان همیشه سردم را گرم میکند و با خاطری آسوده از

خیالت به خواب فرو میروم. خوب میدانم اگر اینجا بودی امروز اولین جمله ای که بر زبانت جاری میشد چه

بود.

پدر جان من این جمله را از طرف تو مینویسم :

 

"مریم جان تولدت مبارک"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 15:14  توسط فاطمه عرب سرخی | 
 

سلام

متاسفانه اتفاقی که مطمئنا بالاخره می افتاد ، افتاد.

بابا هم مانند خیلی دیگه از همفکر هاش یعنی کسانی که از لحاظ فکری نزدیک ترین آدمها به امام

محسوب میشدند بازداشت شد تا میزان تحملش توی مراحل مختلف شکنجه های روحی برای پروژه

تواب سازی و گرفتن اعترافات دروغین سنجیده شود.

دوستت دارم بابا و امیدوارم مثل همیشه محکم و استوار باشی. مثل اون روزهائی که از جبهه برمی

گشتی و خاطرات رشادت و شهادت طلبی دوستانت که الان خیلی هاشون دیگه در جمع ما نیستند رو

تعریف میکردی. یادمه همیشه می گفتی که نباید خونشون پایمال بشه.

پس بابای قهرمان من نگذار که خون شهدا و اهداف زیباشون از بین بره.

منتظرت می مونیم با همون اشتیاقی که منتظر ظهور آقا امام زمان هستیم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 تیر1388ساعت 20:48  توسط فاطمه عرب سرخی | 
 

سلام

 بی مقدمه بگم ! فکر کنم وارد فاز بدو بدو شدیم. حدود یک هفته است که ما کارو زندگیمونو ول کردیم و

داریم دنبال این نیم وجبی می دویم که دست گل به آب نده !

نظر شما چیه؟!!

محیا

 

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 12:28  توسط فاطمه عرب سرخی | 
 

به جرات میتونم بگم در سراسر عمر سیاسی نه چندان طولانی ام اتفاقی به این دردناکی رو تجربه نکرده

بودم. اینکه باور داشته باشی اون چیزی که داری خرجش میکنی بزرگترین و تنها سرمایته قطعا

بزرگترین ریسک محسوب میشه. حالا میخواد اون چیز یه اسکناس ۱۰۰ تومانی باشه یا میخواد یه مرد

بزرگ یا حتی یه سرمایه ملی باشه. مهم اینه که اگه تو این قمار ببازی شاید یه آدم فقیر به حساب نیای

ولی قطعا بزرگترین سرمایتو از دست دادی. اینکه امروز من چقدر از این جریان غمگینم رو فقط خدا

میدونه. به هر حال من اسمشو میگذارم بزرگترین سرمایه گذاری که اصلاح طلبان برای بقای کشور انجام

دادند و امیدوارم که مردم بدونند که چه بهایی برای این انتخابات پرداخت شده.

 

 

یا حق

...

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 11:34  توسط فاطمه عرب سرخی | 
 

 

علاقه قلبی ام به صداقتش را گرچه مجبورم که از خیلی ها پنهان کنم اما خوب می دانم که بر همگان

عیان گشته!

دختربچه ای ۱۴ ساله به حساب می آمدم که با آمدنش دریافتم که دخترخانمی ۱۴ ساله هستم.

دریافتم که یک نوجوان ۱۴ساله به طور حتم در سرنوشت کشورش تاثیرگذار و مهم است.

حس قشنگی بود که همواره با من بود و اکنون که خانمی ۲۵ ساله هستم، حس زیباتری دارم به واسطه

استشمام رایحه ای که تنها و تنها از عبای شکلاتی مردی بزرگ به مشام می رسد.

یاد دارم  راه رفت و راه رفتم، دوید و دویدم، ایستاد و ایستادم، سکوت کرد و ساکت ماندم، گریست و خون

گریه کردم.

اینک او خندید، پس چرا نخندم ؟!!

 

 

پی نوشت : از دوست عزیزم "حسن سربخشیان" بابت شکار لحظه ای به این شیرینی تشکر میکنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 11:0  توسط فاطمه عرب سرخی | 
سلام

همگی دوستان باید کم کاری من رو در آپ کردن اینجا ببخشند. حقیقتش اینه که یه جورایی عذرم

موجهه.

دوره نقاهت طولانی مدت محیا، کارهای عقب افتاده شرکت، آمدن و نیامدن آقای خاتمی،

مسائل مربوط به ستاد ۸۸، درس(که فکر کنم کلا بی خیالش بشم سنگین ترم)، مادر بودن، همسر بودن

و ...

به هر حال به خاطر درخواست دختر عموی عزیزم که خودش می دونه چقدر واسم عزیزه سرکار خانم

دکتر فاطمه عرب سرخی که فکر کنم بتونم از اسم نازنینش سوءاستفاده کنم اومدم تا دو تا عکس از

محیا خانوم اینجا بگذارم و برم دنبال کارم. و خواهش می کنم برای بهبود حال محیا دعا بفرمایید.

ایام به کام.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 10:27  توسط فاطمه عرب سرخی | 
نیمه شب پاییزی تمام نمی شود. چشمانم را می بندم و به فردا فکر می کنم. کارهای نیمه تمامی که پایانی

ندارد! فردا باید تمام کارهای مانده را از بلاتکلیفی رها کنم. هیچ کس نیست که بداند چقدر زمان دارد برای

اتمام کارهای نیمه تمام. از پنجره اتاق نگاهی به آسمان می اندازم.از صبح خبری نیست. شب های طولانی و

تمام نشدنی برایم نشانه ای است از فردا روز کوتاه و زودگذر که در آن هیچ فرصتی برای انجام کارهایم نمییابم.

خوب می دانم که بی تابی کردنم برای دیدن فردایی که انتظارش را دارم بی فایده است.

می نویسم ... خط می زنم ... می نویسم ... خط می زنم ...

وقتی فکر می کنم به شبهای طولانی و بی تابی های پیش از این، می بینم که پر است از نوشتنها و خط

زدنهایم بی آنکه بتوانم آن جمله ای که به دنبالش هستم را بیابم. ناگهان در کشاکش یافتن جمله ای که بتوانم

 با آن کلامم را ختم کنم، چشمم به پنجره اتاق افتاد! اولین پرتو خورشید چشمانم را نوازش داد!

 چه جالب ! صبح از راه رسید و فردا شد و من همچنان کلامم ختم نشده.

باز هم خط می زنم ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1387ساعت 0:57  توسط فاطمه عرب سرخی | 
 

میانه برو تا همیشه بروی که اگر نروی باز می مانی.

امروز نزدیکترینم گفت: "بگذر و برو."

به حرفش فکر می کنم می شود گذشت، مثل همیشه، اما اینبار ...

نمی دانم چرا ایستاده ام و فکر می کنم. نمی دانم چرا نمی روم. صندلی را می کشم جلو که رویش

بنشینم. خدای من ! انگار که از بلندی به پائین سقوط کردم.

نزدیکترینم گفت: "این آخرین سقوط نیست. اگر بمانی سقوطهائی بس دردناکتر خواهی

داشت."

حق با اوست باید بروم اما نمی دانم چرا باز هم ایستاده ام. خدایا چرا اینبار رفتن اینقدر برایم سخت

شده است. نکند نتوانم بروم !!

نگاهی به وجودم انداخت و گفت: "نه، تو اینبار رفتنی نیستی. بمان ولی تو را به خدا آهسته بمان

که باز هم چشمانم در هم پاشیدنت را نظاره گر نباشد."

قول دادنم فایده ای ندارد. مثل این می ماند که کسی خودش را از بالای یک  برج صد طبقه به پائین

بیاندازد و قول بدهد که هیچ گاه به زمین نرسد.

فقط امیدوارم که صدای سقوطم به گوش همگان نرسد!

...

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آذر1387ساعت 1:59  توسط فاطمه عرب سرخی | 
 

 

 

 

 

 

تا محيايي ديگر خدانگهدار ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 14:16  توسط فاطمه عرب سرخی | 

از بیم ها پناهی جستم

به شارستانی که از هر شفقت عاری بود و

در پس هر دیوار

کینه یی عطشان بود

گوش با آوای پای رهگذری،

و لختی هر خنجر

غلاف سینه ئی می جست،

و با هر سینه مهربان

داغ خونین حسرت بود.

تا پناهی از بیمم باشد

مهرابی نیافتم

تا پناهی

از ریشخند امیدم باشد.

 *

سهمی را که از خدا داشتم دیری بود تا مصرف کرده بودم. پس، صعود روان را از تن خویش نردبانی کردم.

به گشاده دستی دست به مصرف خود گشودم تا چندان که با فراز تیزه فرود آیم خود را به تمامی رها

کرده باشم. تا مرا گساریده باشم تا به قطره واپسین.

پس، من، مرا صعود افزار شد؛ سفر توشه و پای ابزار.

من، مرا خورش بود و پوشش بود. به راهی سخت صعب، مرا بارکش بود به شانه های زخمین و پایکان پر

آبله.

تا به استخوان سودمش.

چندان که چون روح به سرمنزل رسید از تن هیچ مانده نبود. لاجرم به تنهائی خود وانهادمش به گونه

مردار لاشه ئی. تا در آن فراز از هر آن چه جسرگونه ئی باشد میان فرودستی و جان، پیوندی بر جان

بنماند.

تن، خسته ماند و رها شده؛

نردبان صعودی بی بازگشت ماند.

 *

جان از شوق فصلی از این دست

خروشی کرد.

 *

پس به نظاره نشستم.

دور از غوغای آزها و نیازها.

و در پاکی خلوت خویش نظر کردم که بیشه ئی باران شسته را می مانست.

در نشاط دورماندگی از شارستان نیازهای فرومایه تن نظر کردم و در شادی جان رها شده.

و در پیرامن خویش به هر سوئی نظر کردم.

و در خط عبوس باروی زندان شهر نظر کردم.

و در نیزه های سبز درختانی نظر کردم که به اعماق رسته بود و آزمندانه به جانب خورشید می کوشید و

دستان عاشقش در طلبی بی انقطاع از بلندی انزوای من بر می گذشت.

 *

و من چون فریادی به خود بازگشتم.

و به سرگشتگی در خود فروشکستم.

و من در خود فرو ریختم چنان که آواری در من،

و چنان که کاسه زهری

در خود فرو ریختم.

 *

دریغا مسکین تن من! که پستش کردم به خیالی باطل

که بلندی روح را به جز این راه نیست.

 *

آنک تنم، به خواری بر سر راه افکنده!

وینک سپیدارها که به سرفرازی، از بلندی انزوای من برمی گذرد، گرچه به انجام کار، تابوت اگر نشود

اجاق پیرزنی را هیمه خواهد  بود!

وینک باروی سنگی زندان، به اعماق رسته و از بلندی ها برگذشته، که در کومه های آزاده مردم از این

سان به پستی می نگرد، و امید و جسارت را در احشاء سیاه خویش می گوارد!

«-آه، باید که بر این اوج بی بازگشت

در تنهائی بمیرم!»

بر دورترین صخره کوهساران، آنک هفت خواهرانند که در دل افسائی غروبی چنین بی گاه، در جامه های

سیاه بلند، شیون کردن را آماده می شوند.

 *

ستارگان سوگند می خورند - گر از ایشان بپرسی –

که مرا دیده اند

به هنگامی که بر جنازه خویش می گرستیم و

بر شاخساران آسمان

که می خشکید

چرا که ریشه هایش در قلب من بود و

من

مرداری بیش نبودم

که دور از خویشتن

با خشمی به رنگ عشق

به حسرت

بر دوردست بلند تیزه

نگران جان اندوهگین خویش بود.

...

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 23:16  توسط فاطمه عرب سرخی | 
 

 

 

 

 

 

...

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 18:43  توسط فاطمه عرب سرخی | 
سلام

در آغازین روز ورود به ماه چهارم زندگی ...

 سلامت و سعادت و عاقبت به خیری برای میوه شیرین زندگی مشترکمان و حضور در جشن تولد صد سالگی محیای عزیزم را آرزو میکنم.

یا حق ...

رضا

+ نوشته شده در  شنبه 16 شهریور1387ساعت 14:0  توسط فاطمه عرب سرخی | 
 

از خود بی خودم. این چه حالست خدایـــــــــــــا. گوئی مستم. سرمستی ز فضای عطرآگین پیرامونم.

حالی دارم وصف ناشدنی خدایـــــــــــــــــا.

ای کاش این حال را پایانی نبود. احساس می کنم از در و دیوار شکر به سرم نعمت فرو می ریزد.

بوئی آشنا! یک سال پیش در این ماه پربرکت بود که بزرگترین هدیه زندگیم را از خدا گرفتم.

در خیابان، در تاکسی، در مغازه ...

و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین ...

للعالمین ؟!!

للعالمین !!

وای خدای من !

دیوانه کننده است. می توانی بشنوی و بنشینی ؟!

حسی از درون می جنبد. گوئی فریاد می زند.

بدو ! بدو ! بدو !

به کدام سو ؟

للعالمین !

وای وای وای !

چه حالست خدایـــــــــــــا. چه دویدنی ! چه رحمتی !

وای خدای من ! للعالمین !

بوسه ای بر جان جانان !

چه حــــــــــــــــــــــالی !

رمضانیان التماس دعا ...

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 2:0  توسط فاطمه عرب سرخی | 
 

تنهائی ، تنهائی ، تنهائی !

تا به حال اینقدر احساس تنهائی نکرده بودم. تا به حال طعم تلخ سکوت اینچنین گریبانم را نگرفته بود.

دیگر تو نیز هیچ نمی گوئی. گوئی تو هم دچار بغض روزمرگی شده ای.

حسی برای تلاش کردن ندارم. قدرتی برای قانع کردنت ندارم. نگاه پرسشگرش عذابم می دهد.

دیگر حتی اشتیاقی برای پایان نیست.

شمردن روزها ! اشتیاق اضافه کردن حتی اندک گرمی ! انگیزه ای جز این نیست ...

اگر از اینجا به سلامت خارج شدی و توانستی هوای خالی از مسمومیت خارج از اینجا را استشمام

کنی ،سلام مرا به اهلش برسان وبگو چاره ای جز این ندارم. بگو فراموش نکرده ام که چه کرده ام و چه

گفته ام.

بگو به زودی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 1:27  توسط فاطمه عرب سرخی | 
 

پریشانی ام را بخوان از نگاهم. آرام نگاه می کنی و من پر هستم از تلاطم. موج می کوبم بر خود. ناله

 می کشم در خود. گیسو فشانی می کنم. نوازشم می کنی !!

مستانه تفکر می کنم به دوردست ترینها. با خنده ابر بالای سرم را بهم می ریزی !!

برمی گردم به اولین نقطه. نقطه محو پر ابهام. نادانی از درونم فوران می کند.

می ریزم از بالا به پائین و از پائین به بالا چونان ساعت شنی بی انتها. تمام نمی شود !!

از شن مشتی می شوم و می کوبم بر جداره ساعت. چه تلخ پخش می شود و به پائین می ریزد مشت

 شنی.

این منم ؟! این منم که اینگونه مشتاق پایانم ؟!

مرا چه می شود ؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 12:12  توسط فاطمه عرب سرخی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
چشمی دارم همه پر از صورت دوست..
بادیده مرا خوشست تا دوست دروست..
از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست...
یا اوست بجای دیده یا دیده دروست ...

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
آذر 1385
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
مهر 1384
مرداد 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آرشیو موضوعی
زندگینامه
پیوندها
بابا(فیض ا... عرب سرخی)(جدید)
مامان(مریم قدسی)
ساجده(عکسهای صبا)
بابا(فیض ا... عرب سرخی)
خانم دکتر(فاطمه عرب سرخی)
فریاد جاده ها(زهرا عرب سرخی)
گل پسر(سعيد نورمحمدي)
شهاب طباطبائی
امید محدث
زینب بحرینی
سیبستان(الهام عبادی)
مهجاد(سجاد سالک)
بهزاد باشو
بهروز مهري
خداحافظ گاری کوپر
بعضیا داغشو بیشتر دوس دارن(بازم حسین)
آقا مصطفی . اون نه این ...(کلی سیاسی)
سامان اقوامی
حمید سعیدی
یلدا و مهدی
ساتیار
قدرت فکر و نگرش
احساسات و تخیلات یک دلارام سیاسی!!!!که یک ماهی سیاهه!
دانلود آهنگ
118همه ایران
مرتضي(يه پسر مهربون)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM